تو كلاس 27 رو صندلي لم داده بودم داشتم با فاطمه اينا حرف ميزدم...حواسمون نبود يهو ديديم خانم عليشيري اومده تو كلاس! يه چشم غره اومد گفت: دخترا اينور، پسرا اونور :-D

اش نخورده و دهن سوخته...!
خدا نكنه استادت زن باشه و از پسرا بدش بياد Nish حالا نميدونم واقعا اينجوريه يا نه، اين انگار انتي اسلام دوسته... من كه مصطفي باشم و عليرضا ساكت نشسته بوديم داشتيم درس گوش ميداديم كه يهو خانوم عليشيري پرسيد كيا بودن شلوغ كردن برن واسه همه كلاس بستني بگيرن بيان، خدا لعنت نكنه اين فوزيه رو من تا حالشو نگيرم ولش نميكنم...گير داد به ما، خانم عليشيريم كه انگار از خداش بود ما رو راهي سوپري بغل دانشگاه كرد، بهش گفتيم ميريم برنميگرديم، استاد باور كرده بود و بچه ها جاي اسم من و عليرضا... سام رمضاني نژاد و طهماسب درزبان بهش داده بودن- اينو وقتي با سي تا بستني اومديم تو كلاس فهميديم


Polaroid